قسمت پنجم رمان گرگینه دنیای زیرین:


با تعجب پرسیدم پس چه لزومی به اون کسی که باعث شد من به اینجا بیام داره؟

پیرزن به لبخند پاسخ داد : اون تنها کسیه که میتونه برادرت رو متقاعد کنه و همینطور اون تنها کسیه که حاضر میشه بهت کمک کنه و میتونه دوباره تورو برگردونه ! تو به اون متصل هستی و تا زمانی که اون زنده هست تو به این دنیا متصل هستی !


در آن حال رو به شان و رایکا کردم و به اونها گفتم : اصلا هیچ احتیاجی به شما نیست ؛ من تنهایی از پس این کار برمیام.لازم نیست که این شما خودتون رو به خطر بندازید .

رایکا با لحن سرزنش امیزی گفت : تو چه بخوای و چه نخوای ما همراهت میاییم .

شان سریع وسط حرف رایکا پرید و گفت : بله من اصلا بدم نمیاد که دنیای تورو ببینم.

با خشم در جواب رو به آنها  گفتم : شما که نمیدونید اصلا اون جا چه بلایی ممکنه سرتون بیاد.ممکنه واسه همیشه به شکل یک گرگ دربیایید.و علاوه بر اون ممکنه هیچ قدرتی تو اون دنیا نداشته باشید.

رایکا با لبخندی جواب داد :من اصلا هیچ احتیاجی به قدرتم ندارم و اصلا چه لزومی داره که الحامات یک نفرو ببینم!اصلا خودت چی مگه خودت مثل ما نیستی؟

با لحن سرزنش آمیزی جواب دادم: من متعلق به اونجا هستم.

شان دست سیلیا رو گرفت و به سمت اسب حرکت کرد و به سرعت سوار بر ان شدند.

رایکا رو به من کرد و اشاره ای کرد که تصمیمشان قطعی است .

با خشم فریاد کشیدم : این تصمیم شما نیست!این راه منه و خودم تنهایی انجامش میدم!

لحظه ای توقف کردم و با تردید رو به انها کردم و با لحن سرزنش امیزی گفتم : نکنه شما به من شک دارید که برنگردم!

رایکا با عصبانیت پاسخ داد:  این هیچ ربطی به این قضیه نداره اما به نظرم که تو حق داری ! شاید این دلیل بهتری هست که ما باید همراه تو بیایم .

نمیدونستم چطور باید اونهارو متقاعد میکردم که دنیای من با این جور چیز ها اشنایی و میونه ای نداره؛

بدون هیچ حرفی در سمت جلوی اسب ، سوار بر اسب شدم و افسار آن را کشیدم که یکباره رایکا با لبخندی از پیروزی پرسید : میدونی چطور اسب سواری کنی ؟

خب بخوام روراست باشم تا به حال حتی الاغ رو هم سوار نشده بودم چه برسه به اسب!

پس از پیمودن جنگل های سیاه که متعلق به سرزمین بتا ها بود ، راهی برای عبور اسب ها از ارتفاعات بلند کوه های مرزی نبود و تنها راه برای رسیدن به سرزمین گرگ های سفید ( امگا ها ) عبور از سرزمین الفا بود که خوشبختانه شان با همه دلایل زیادی که سعی داشتم او را از آمدنش منصرف کنم ، به خوبی از نقشه ان سرزمین ها اشنایی داشت و این کمک بسیار زیادی میکرد.

با عبور از جنگل تاریک و خشک ، که گذشتن از ان با وجود جادوگر خبیس به هیچ وجهه اسون نبود و برای گمراه کردن اون از وجود ما ، مجبور شدیم کل سرزمین رو دور بزنیم.

از کنار لبه پرتگاه بزرگ، به سمت پل شکسته که تنها مسیر عبور از مرز دو سرزمین بود حرکت کردیم که با دیدن اینکه پل از بین رفته بود به شدت نا امید مانده بودیم .

شان با عصبانیت فریاد کشید : چه احمقی این پل رو شکسته ؟

لبخندی زدم و رو به او گفتم تقصیر من بود!وقتی داشتم از دست الفا ها فرار میکردم سعی کردم از پل عبور کنم اما اونها پل رو وسط راه جدا کردند.

به ارامی به خط پل نزدیک شدم و رو اونها  گفتم : تنها راهش اینه که از تناب ها به سمت پایین بریم.این دره به سرزمین گرگ های سفید میره.

سیلیا با صدای بلندی فریاد زد به هیچ وجهه من این کارو نمیکنم!

شان به سرعت از اون حمایت کرد و گفت : جلوی دره یه ابشار بسیار بزرگه و هیچ کدوممون از اون جون سالم به در نمیبریم.

لبخندی زدم و در جواب گفتم:ظاهرا خیلی خوش شانس بودم که قبلا جون سالم به در بردم!

شان چهرشو کج کرد و بدون هیچ حرفی رو برگردوند.

با لحن پیروز مندانه ای رو به انها کردم و گفتم : خب میبینید که سرنوشت بوده من از اینجاشو به تنهایی برم.

در همون حال سیلیا رو به شان کرد و گفت باید از راه شمالی بریم.

شان فورا مخالفت کرد و جواب داد اون راه بشدت خطرناکه.

با تعجب گفتم راه شمالی کجاست دیگه؟

رایکا جلو امد و جواب داد راه شمالی رو جادوگر کنترل میکنه و اگر به اونجا نزدیک بشیم فورا میفهمه.

رو به شان کردم و به اون گفتم بگو چطوری باید از اونحا عبور کنیم!اونجا چه جور جاییه؟

شان با خشم پاسخ داد تو نمیدونی اگه جادوگر مارو ببینه چه بلایی به سرمون میاره.

سیلیا دستشو گرفت و از اون خواست اروم باشه و در جواب رو به من کرد و گفت درسته حق با اون هاست اونجا به شدت خطرناکه و جادوگر اکر متوجه ما بشه مارو وادار میکنه گوشت هم دیگرو بخوریم.

سیلیا رو به شان کرد و با کمی تامل رو به من ادامه داد که ولی یه راهی هست که بتونیم از اونجا بدون اینکه جادوگر بفهمه عبور کنیم.

کنجکاوی وجودمو گرفت که باعث شد سریع بپرسم چه راهی که در همون هین شان از سیلیا خواست تا دست از حرف زدن بکشه.

همین شد که با عصبانیت رو به شان کردم و با خشم فریاد زدم من به شما گفتم لازم نیست که شما با من بیایید و اینجا هم خودم تنهایی جلو میرم،فقط راهشو بهم بگید!

رایکا با آرامش جلو اومد و جواب داد ما هستیم و رو به سیلیا کرد و گفت چه راهی تو سر داری!

سیلیا رو به شان کرد و با تردید جواب داد قبل از مرز اونجا یک کلبه وجود داره که جن ها و موجودات زشت و عجیب غریبی به اونجا میرن!

اگه قبل از اینکه بفهمن خودمون رو به شکل اونها در بیاریم و از مرز عبور کنیم دیگه جادوگر نمیتونه از وجود ما با خبر بشه.

اما یه مشکل دیگه وجود داره!مشکل ما دیگه اونجا فقط جادوگر نیست !! جن ها و شیاطین هم مشکل بزرگ دیگه ای برامون محصوب میشه!

بعد از کمی فکر کردن رو به انها کردم و گفتم شما ها تو خطر میافتید!من نمیخوام به خاطر من شماها هم تو خطر بیافتید!

شان بدون تردید جواب داد ما تا اینجا اومدیم و اگه این تنها راهش باشه ما هم هستیم.

رو به شان و رایکا با بداخلاقی پرسیدم شما اصلا به چه دلیل به من اعتماد کردید؟

شان با کمی تامل پاسخ داد : رایکا پیشگوییه تورو دیده و میدونه کی هستی و همین کافیه!

رایکا حرف شان را قطع کرد و گفت : خانواده های ما به خاطر اونها مردن و الان دیگه چیزی برای از دست دادن نداریم!ما واسه اینکه انتقاممون رو از اونها بگیریم تا هرجا لازم باشه میاییم.

درحالی که به زمین خیره شده بودم با ناراحتی رو به اونها گفتم: خیلی متاسفم!اما این جنگ نیست!

شان جواب داد درسته : ولی تنها راهشه!

رایکا رو برگرداند و به سمت شمال جنگل حرکت کرد و در همان هین با صدای بلند گفت: حرف زدن بسته!باید هرچه زود تر از اینجا بریم که موندنمون خطرش بیشتره ! !هرچی بیشتر تو این جنگل بمونیم جادوگر سریع تر مارو پیدا میکنه!

شان به نشانه تایید به دنبال او راه افتاد و رو به من اشاره کرد که باید بریم!

بدون هیچ حرفی به دنبال اون ها راه افتادم و مدام به پایین دره نگاه میکردم.انگار هرچی خلاف جهت دره حرکت میکردیم عمق دره بالاتر می اومد.تازه فهمیده بودم که داشتیم دره رو دور میزدیم!

بعد از گذراندن جنگل خشکیده به اولین درخت سبز با ظاهری عجیب برخوردیم که درست زیر ان یک کلبه چوبی و چراغانی قرار داشت و جلوی اون یک موجود زشت خوابیده بود.

کمی دورتر از حرکت ایستادیم تا تصمیم بگیریم که چطوری از اونجا عبور کنیم.

سیلیا که نقشه اومدن به اینجا رو کشیده بود با اظطراب حرف خود را پیش کشید و گفت : میتونیم از شاخه برگ ها خودمون رو بپوشونیم و اگه مارو دیدند ادعا کنیم که جن هستیم!

رایکا با لحن سرزنش امیزی رو به سیلیا گفت نقشه ات همین بود؟

رایکا در ادامه حرفش رو به جمع کرد و گفت : باید دو نفرمون از پشت کلبه حرکت کنیم و اگه مارو دیدند دونفر دیگه از پشت اونهارو بگیریم!

لبخندی زدم و گفتم نقشه بدی نیست!

رایکا با عصبانیت رو به من کرد و گفت : نکنه تو نقشه ای داری؟

جلوی خندمو گرفتم و جواب دادم: به هیچ وجهه!

در ادامه رایکا رو به همه کرد و گفت : خوبه پس حرکت میکنیم!

شان وسط حرف پرید و گفت : یک لحظه صبر کنید،اما کی قراره جلو بره؟

سریع جلو رفتم و در جواب گفتم من زیاد با غافل گیر کردن جور نیستم،پس من هستم!

رایکا لبخندی زد و در ادامه رو به شان کرد و گفت پس شان هم به همراه تو میاد!چون ما واسه غافل گیر کردن کارمون بهتره!

شان به نشانه اعتراض جلو رفت و گفت : اما من خوب میتونم غافل گیر کنم!

رایکا لبخند شیطنت امیزی از سر مسخره کردن زد و با سرزنش جواب داد : بله دفعه قبلی خوب یادمه!

( منظور او زمانی بود که شان سعی داشت من رو زمین بندازه اما خود نیز زمین گیر شده بود )

شان سرش رو به نشانه نارضایتی تکان داد و به سمت من حرکت کرد ؛ هر دو مخفیانه از پشت درختان پیر به سمت پشت کلبه حرکت کردیم و وقتی متوجه شدیم کسی اونجا نبود اروم اروم از کنار اون گذشتیم و پشت سر ما رایکا و سیلیا به ما ملحق شدند.

از پشت کلبه به مسیر جنگل خشک وارد شدیم و به سمت دره حرکت کردیم که فاصله خیلی زیادی با ما نداشت!

رایکا رو به شان با لحن تمسخور امیزی گفت : دیدی هیچ اتفاقی نیافتاد که اینقدر ترسیده بودی!

شان با غرور سرشو برگرداند و به راهش ادامه داد ؛ در حالی که به سمت دره حرکت میکردیم چندیدن کلاغ از روی درختان خشکیده ای به پرواز در آمدند و با صدای وحشت زده اشان دور شدند که یکباره شان و سیلیا و همینطور رایکا به محض دیدن انها رو به من کردند و با فریاد بلندی گفتند : فرار کنید که در آن حال به شکل گرگهایی در امده و به سمت دره دویدند.

احساس عجیبی در آن لحظه به من دست داد که موجب شد بدون هیچ درنگی با سرعت هر چه تمام تر به دنبال آنها حرکت کنم و درحالی که به سمت دره میدویدم اتش عظیمی از جنگل به سمت ما روانه شد و هنوز طول نکشیده بود که سیلیا به یک تله مخفی گیر افتاد!

همه به محض دیدن او توقف کردیم و سعی کردیم تا به سرعت او را از آن نجات بدهیم!

از شانس بد ما تله ای که جادوگر درست کرده بود یک تله دندانه ای بود که برای یک گرگ طراحی شده بود و به محض اینکه یک گرگ درون ان گیر می افتاد به یک طلسم دچار میشد که دیگر نمیتوانست به شکل انسانی اش در بیاید و این باعث میشد که نتواند خودش رو نجات بدهد!

اما خوشبختانه او تنها نبود و ما انجا به کمک او رفته بودیم که به سرعت او را از تله آزاد کردیم و به هر سختی قبل از به دام افتادن در آن آتش زبانه افکن وارد دره شدیم و هنوز طولی نکشیده بود که دوباره به دام یک تله دیگر افتادیم.اما اینبار درختانی عجیب و ترسناک که خار های نیش مانندی داشتند و عبور از بین اونها تقریبا ناممکن بود!

حالا باید چاره ای پیدا میکردیم و اتش هم همچنان به سرعت به ما نزدیکتر میشد ؛ درحالی که اونجا گیر افتاده بودیم اتیش نزدیک و نزدیک تر میشد تا جایی که نزدیک بود در آنجا زنده زنده در آتش کشیده شویم که ناگهان آتش متوقف شد و از درون آتش چیزی پدیدار شد .

افسونگر قدرت مند از درون آتش پدیدار شد و در آن حال به ارامی نزدیک تر شد که شان به عصبانیت رو به او فریاد کشید : ما از تو نمی ترسیم جادوگر پست !

 


....

....