فصل پنجم : اکسیر فراموشی

 

همه چیز ابهام برانگیز بود ! من در آن کوچه تاریک چه می کردم ؟گویا فراموش کرده بودم که به چه خاطر به آنجا آمده بودم ؛ آخرین چیزی که به خاطر می آوردم این بود که سعی داشتم تا به ویستا موضوعی را بیان کنم ، اما گویا به دلیل نامفهومی در آن کوچه تاریک سرم سیاهی رفته بود و بر زمین افتاده بودم.
در هر حال بدون اعتنایی آرام به سمت خانه ناپدری ویستا روانه شدم و درست جلوی پنجره اتاقی که ویستا در آن بود تکه سنگی انداختم و چند لحظه ای را منتظر ماندم.پس از چندی بعد سروکله ویستا در حالی که چهره اش را از پشت پنجره اتاقش نمایان کرده بود پیدا شد و سپس سرش را از پنجره بیرون آورد و با چهره ای حیرت زده و عصبانی بر من خیره شد و گفت : مگر دیوانه شده ای ولگرد مزاحم ؟ راهت را بکش و برو که پدرم را خبر خواهم کرد !
در آن هنگام تعجبی از سردرگمی فراوان چهره ام را دگرگون کرد که پاسخ دادم : من هستم ویستا ! هودین ؛ من را به خاطر نمی آوری ؟
ویستا با عصبانیت پاسخ داد : نام مرا از کجا میدانی شبگرد دیوانه ؟
گویا ناامیدی درونم باعث شده بود لحظه ای گمان کنم که ویستا من را فراموش کرده است و از همین رو با اندوهی پاسخ دادم : گمان کنم اشتباهی رخ داده است ! من را ببخش که در این شب دیر هنگام باعث مزاحمتت شده ام.
به آرامی سرم را پایین انداختم و زیر نگاه های کوتاهم چهره ی ویستا را که به سختی درون تاریکی دیده میشد غرق در سردرگمی میدیدم و در دل میدانستم که با اینکه او من را فراموش کرده بود اما شاید تقدیر آن بوده تا بیش تر از آن وابسته او نمیشدم.زیرا که او دنیایی کاملا متفاوت تر از من داشت و من کسی نبودم که او بتواند درک کند.
از کوچه تاریک بیرون زدم و دیگر نزدیک به صبح شده بود که به دکان رسیده بودم و حتی گمان نمیکردم بتوانم آن روز سمت آن دکان بروم.در هر صورت باید دکان را باز میکردم و همانجا تمام روز را بیهوده سپری میکردم.شاید تمام روز ها را !
ساعت ها گذشت و پسر آن نان فروش سابق ، که دکان متعلق به پدرش بود اندکی پس از کلافگی به سمتم آمد و گفت : بهتر است من نان ها را به بازار ببرم و پس از فروختنشان مقداری گندم خریداری کنم.
با کلافگی رو به آن پسرک کردم و گفتم : حال که میخواهی به بازار بروی بگذار کار دیگری انجام بدهیم! تو میتوانی نان هایت را بفروشی و من مقداری گندم آسیاب کرده از بیرون شهر خریداری میکنم.
پس از اندکی ، دکان را بستیم و هر یک به سمت راه هایمان رفتیم ؛ اربه ای را به قرض گرفتم و از آن خواستم تا من را به آسیابی که بیرون از شهر کنار رودخانه ای قرار داشت ببرد و پس از آن که از راه نه چندان درازی گذر کردیم به یک پل کوچک که درست آنسویش آسیاب قرار داشت رسیدیم و از آن گذر کردیم تا به آسیاب رسیدیم ؛ صدای چرخ باد های آسیاب که دائم در حال چرخیدن به دور خود بودند برای کسی که اولین بار بود آن را می شنید به شدت آزار دهنده بود.
هنگامی که وارد آسیاب شدیم در کمال تعجب آسیاب بانی که آنجا مشغول به کار بود را همان ناپدری ویستا میدیم و اینبار هردویمان با دیدن همدیگر به شدت جا خورده بودیم.ناپدری ویستا با چهره ای خشمگین اندکی جلوتر آمد و گفت : چه میخواهید ؟ اگر گندم میخواهید آسیاب کنید اکنون وقتش را ندارم.
با چهره ای متعجب از آنکه چطور او از آن شب حرفی نزده بود لبخند خشکی بر چهره ام نهادم و پاسخ دادم : خیر ! میخواهم گندم آسیاب کرده خریداری کنم.اکنون که آن را دارید ؟
پیرمرد بدون درنگ با همان چهره ای که دائم خشمگین به نظر می آمد پاسخ داد : چه مقدار میخواهی ؟
اندکی تامل کردم و سپس کیسه ای سکه بیرون آوردم و گفتم : هر چه قدر که این سکه ها را ازآنت کند.
پیرمرد سکه ها را بیرون آورد و آنها را نگاهی انداخت و سپس رو به من گفت : به دنبالم بیا !
پس از آن که از لابه لای ستون های آسیاب به انبار بزرگی از غلات رسیدیم پیرمرد رو به من کرد وگفت : سه کیسه غلات گندم با این سکه ها میتوانی بخری ! گمان نکنم که این سه کیسه را برای خودت بخواهی ! درست است ؟زیرا این سه کسیه می تواند برای یک خانواده شلوغ هم تا آخر این زمستان دوام بیاورد ؛ اما میدانی که تا آن موقع کیسه ها خراب خواهند شد.آن ها را برای خودت میخواهی ؟
با لبخندی رو به آن پیرمرد که ناپدری ویستا بود پاسخ دادم : درست است ، آن کیسه ها را برای دکان می خواهم.کار من پخت کردن نان های مختلفی است.اگر بخواهی میتوانم برایت نان تازه پخت کنم !
پیرمرد لبخندی زد و گفت : بسیار جالب است ! نمیدانستم که خارج از دربار قصر هم کسی نان پخت میکند ! نمیدانم که کسی هم از تو نان خریداری میکند یا خیر ! اما کاری برایت دارم که به صودت خواهد بود ! مدتی است که دیگر برای پختن نان دستم بند است و مجبور هستم تا دخترم و یا همسرم را به این آسیاب بیاورم تا مرا کمک کنند ! اما نمیخواهم دیگر آن ها را زحمتی باشد.اگر در دکانت نوچه ای داری آن را هر روز سه قرص نان بده تا به خانه ام ببرد و تحویل همسرم بدهد و در ازایش هر چه قدر قیمت آنها شود ، من این غلات را به قیمت کمتری به تو خواهم فروخت ! دخترم اکنون در راه است تا نان هایی که پخت کرده ام را به خانه بازگرداند ، اما من آنقدر دستم بند بوده است که هنوز نتوانسته ام تنور را گرم کنم؛ اگر مایل هستید تا چنین کنید دخترم راه خانه را به شما نشان خواهد داد و زین پس غلاتت را میتوانی از این آسیاب بگیری !
حیرت عجیبی در چهره ام از سوالات بسیاری فریاد می زد ! آن پیرمرد به طور حقیقی همانطور که ویستا فراموش کرده بود ، من را به خاطر نمی آورد و این داستان کاملا شک برانگیز بود که چطور چنین اتفاقی افتاده بود !
در همان گیج و سردرگم حالی رو به آن پیرمرد سرم را تکانی دادم و حرفش را قبول کردم و در حالی که از آسیابش بیرون می زدیم یکباره موج انفجار عجیبی درونم را غرق در شگفتی کرد ! چطور همه چیز را فراموش کرده بودم ؟ اکنون میتوانستم بفهمم که قضیه از چه قرار بود ! تمام آن اتفاق هایی که در در آن سرزمین ناشناخته تجربه کرده بودم! همه چیز معنای واقعی گرفته بود ! حقیقت بود که آن شب ، که آن الف سبز من را به دنیای الف ها فرستاده بود ، درست همانگونه ای که آن جادوگران سبز ذهن من را مسموم به فراموشی کرده بودند ، ذهن های ویستا و خانواده اش را نیز آن الف سبز مسموم کرده بود ! به سختی نام آن گیاه هایی که فراخوانده بود را به یاد می آوردم.باید به هر طریقی که بود اثر آن اکسیر را درون ویستا نیز از بین می بردم.

ویستا به همراه کالسکه ای به آسیاب رسید و یکباره با دیدن من به طرز عجیبی خیره اش گرفت و با همان چهره ای که به خود گرفته بود نزدیک تر آمد که یکباره ناپدری اش رو به او گفت : ویستا ، دخترم ! متاسفانه باید بگویم امروز آنقدری دستم بند بوده که نتوانسته ام نان ها را به تنور بیاندازم.
در آن هنگام لبخندی کوتاه زد و پاسخ داد : مهم نیست پدر ! از بازار گیر می آورم !
همانکه ویستا سعی کرد تا سرش را برگرداند و سوار بر کالسکه آنجا را ترک کند یکباره ناپدری اش ادامه داد : خوشبختانه دیگر نیازی به آن نیست تا مسئله نان را مشکلی بدانیم.این جوان که ... نامت چه بود ؟
(  با اصول احترام مختص به خود رو به او پاسخ دادم : هودین هستم ، هودین لاریتوس ! )
ناپدری ویستا لحظه چهره اش را در هم فرو کرد و گفت :هودین ؟! چه نام عجیبی ! خوش اقبال باشید ، داشتم میگفتم : آقای لاریتوس ! درست میگویم ؟ زین پس هر روز سه قرص نان تازه برایمان خواهند آورد که از تو میخواهم راه خانه را بر او نشانی تا نیازی نباشد زحمت پیدا کردن خانه امان را بکشد.زحمتت که نخواهد بود دختر عزیزم ؟
ویستا با چهره ای در هم رفته پاسخ داد :اوه پدر ! نباید به هر بی سروپایی دخلت را آویز کنی! اگر برای تو سخت است تا نانی در تنور بیاندازی من میتوانم خود از بازار هر روز نانی تهیه کنم!... (  به محض آنکه ویستا آن سخن را گفت یکباره سرش را پایین انداخت و با شرمساری رو به من گفت : منظورم آن نبود که شما ...
با چهره ای برخود گرفته یکباره رو به ویستا حرفش را قطع کردم و گفتم : نانی که قرار است از بازار گیر بیاوری ، جایی گیر نخواهی آورد جز دکان من ! گمان نکنم بخواهید هر روز شخصا خودتان از یک ولگرد بی سرو پا نان بخرید !
( همانکه ویستا سعی کرد تا جوابی بدهد یکباره ناپدری اش بحث را تمام کرد و گفت : ممکن است به اشتباه بیافتم که شما دو نفر قبلا نیز همدیگر را ملاقات کرده اید ! رفتارتان نشان میدهد که از هم کینه ای دیرینه دارید !
با چهره ای آرام رو به او پاسخ دادم :به شما اطمینان میدهم که خود نان هایی را که میخواهی برایتان خواهم آورد ! مطمئن هستم که کسانی هستن تا خانه آسیاب بان معروف را بشناسند !
ویستا رویش را برگرداند و در حالی که سعی میکرد تا سوار بر کالکسه اش شود ، گفت : نیازی به چاپلوسی کردن نیست ! راه را به تو نشان خواهم داد.
ویستا سوار بر کالسکه شد و از کالسکچی تقاضا کرد تا راه را در پیش گیرد و در آن هنگام سوار بر اسبی شدم و از همان ارابه چی خواستم تا غلات را به دکان ببرد و آنها را کنار دکان بگذارد تا خود بر او برسم.
در آن حال به سرعت کالسکه را دنبال کردم و پس از عبور از پل کوچک روی رودخانه یکباره کالسکه به طرز عجیبی از اسب ها جدا شدند و از حرکت ایستاد.ویستا با اظطراب و خشم از کالسکه پیاده شد و رو به آن کالسکه چی فریاد کشید : این دیگر چه وضعیتی است که پیش آمده ؟ اکنون چگونه به خانه باز گردم؟
کالسکه چی با اندوه و شرمساری پاسخ داد می رود تا کمکی گیر بیاورد و در آن حال من نزدیک تر رفتم و رو به ویستا گفتم : نگران نباشید ! اگر بخواهید میتوانم شما را به خانه بازگردانم.
ویستا با چهره ای متعجب بر من خیره شد و یکباره با شرمساری پاسخ داد :نیازی نیست ! کالسکه چی رفته است تا کمک گیر بیاورد.

با لبخندی ادامه دادم :غرورت را کور کن ؛ میدانی که او ممکن است هیچ گاه دیگر برنگردد و اگر هم بیاید به این زودی ها نخواهد بود ؛
ویستا با تاسف و ترسی که در چشمانش بود پاسخ داد :موضوع این است که من هیچگاه سوار بر اسب نشده ام و گمان نکنم ایده جالبی باشد.
در حالی که دستم را به سوی ویستا دراز کرده بودم لبخندی زدم و گفتم : ترسی ندارد ! به من اعتماد کنید.
ویستا با دلهره گی دستم را قلاب کرد و سوار بر پشت اسب شد و همین که سعی کردم تا اسب را بتازانم دستانش را محکم به کمرم قلاب بست و در آن حال اسب را دیوانه وار تازاندم که داد او را کاملا در آورده بود و با فریادی از ترس دائم فریاد کشید : خدای من ! هیچ گاه نباید سوار بر این اسب میشدم.نمیتوانم خود را نگه دارم.دیگر زود است که بر زمین افتم.
درحالی که ویستا دائم از ترس و دلهره گی فریاد می کشید که او را از اسب پیاده کنم ، افسار اسب را کوتاه تر کردم و یکباره سرعت اسب را بسیار آرام کردم و با لبخندی به گونه ای که ویستا آن را بشنود بلند گفتم : نیازی نیست بترسید ! اسب آرام هم میتواند برود .
ویستا با عصبانیت فریاد کشید : کار تو بوده است ! میخواهی من را زهره ترک کنی ! اصلا نباید به تو اعتماد میکردم.
با لبخندی پاسخ دادم : آرام باش ! آنقدر بزرگش نکن ، تا سوار بر اسب من هستی محال است آسیبی ببینی ! حال بگو بدانم هیچگاه چنین هیجانی را تجربه کرده ای ؟
ویستا با عصبانیت پاسخ داد : تو دیوانه ای ! قول میدهم که دیگر سوار بر این اسب نشوم.
( پس از گذر از شهر و رسیدن به خانه ناپدری ویستا یکباره اسب را کنار خانه نگاه داشتم و از ویستا خواستم تا آرام از اسب پیاده شود که در آن هنگام ویستا سرش را بالا آورد و متوجه شد به خانه  رسیده است و یکباره با سردرگمی و عصبانیت رو به من گفت : بگذار ببینم ! تو چطور خانه من را یافته ای ؟
با لبخندی که به سختی در خود پنهان کرده بودم پاسخ دادم : نمیدانم ، آنگاه که در حال ترس و فریاد بودی گفته ای؟
ویستا با عصبانیت چند مشتی گره کرد و بر پشتم کوبید و فریاد کشید : باور نمیکنم ! اینقدر چشمانم را دور نگه داشته ام و ندیده ام که تو همانی ! درست است ، تو همان ولگردی هستی که آن شب کنار پنجره اتاقم ایستاده بودی و به پنجره ام سنگ می انداختی !
با چهره ای درمانده یکباره پاسخ دادم : اگر برای پیاده شدن از اسب حراس داری بگذار کمکت کنم.ابتدا پایت را بر روی پای من بگذار و دستم را بگیر تا تو را به زمین نشانم.
ویستا در حالی که خشمگین بود از اسب پیاده شد و ادامه داد : بگو ببینم ! دلیل آنکه من را دنبال میکنی چیست ؟ اصلا تو کی هستی و چه میخواهی ؟
به آرامی از اسب پیاده شدم و رو به ویستا پاسخ دادم : شاید همانطور که من به یاد آوردم تو نیز به یاد آوری ! بسیار خوب ؛ تو من را فراموش کرده ای و خیلی وقت است که باید من را بشناسی ، اما ظاهرا چیزی باعث شده است تا تو همه چیز را فراموش کنی ! به جشن بازرگان اشراف ولیعهد فکر کن ! به یاد داری آن شب را که همراه من به آن جشن رفته ای ؟آن شب هیجان بسیاری داشتی تا برای اولین بار به جشن قصر بروی !
ویستا با لبخندی از جا خوردگی پاسخ داد : اکنون دیگر کاملا به این اطمینان رسیده ام که دیوانه هستی ! من حتی به آن جشن نرفته ام ، چطور باید در مورد آن بدانم؟
به سرعت ادامه دادم : موضوع همین است ! تو از یاد برده ای که آن شب به جشن رفته ای ! میتوانم این را ثابت کنم.
ویستا- ثابت کنی؟ خدای من ! نمیتوانم تصور کنم چطور هنوز به حرفت ایمان داری ! میخواهی دروغی بگویی باید دروغ بهتری سرهم کنی ! نه اینکه داستانی را تعریف کنی که حتی خارج از درک است.چطور میخواهی چیزی را ثابت کنی که حتی اتفاق نیافتاده است ؟
-        تو قبلا به داستان ها اعتقاد داشتی ! چه شده است ؟ بسیار خوب ؛ شاید تو فراموش کرده باشی اما مطمئن هستم که بازرگان اشراف ولیعهد فراموش نکرده است.

ویستا – تو چه گفته ای؟ از کجا میدانی که من به داستان ها علاقه داشته ام ؟
-        میدانم که درکش برایت بسیار سخت است .اما من هم چنین موقعیتی را تجربه کرده ام و اکنون همه چیز را به خاطر می آورم.آن پری سبزی که تو در رویاهایت داشته ای یک پری نبوده ! شاید دیوانه کننده به نظر بیاید ، اما او یک الف است ! یک الف با قدرت های دیوانه کننده ای ؛ کاش چیزی را که من دیده ام میدیدی! شگفت انگیز بود.

( ویستا درحالی که غرق در شگفتی شده بود یکباره با فریاد مادرش جا خورد و سپس با اندکی تامل پاسخ داد: حرف هایت من را درخود فرو برده است.اما نمیتوانم چیزی را که میگویی باور کنم.با عقل جور در نمی آید.
هنگامی که ویستا سعی داشت تا به خانه بازگردد به سرعت رو به او گفتم : آن هدیه ای را که آن شب به تو داده ام پیدا کن و اگر چیزی را به یاد آوردی ، خودت میدانی باید چه کنی!
( در دل امیدوار بودم که با گفتن آن حرف ها ویستا همه چیز را به خاطر آورد و هنگامی که او را در کنار پنجره اتاقش منتظر می مانم از پنجره اتاقش من را بیابد.درست مثل آن شب هایی که گذشتند.
پس از آنکه ویستا به خانه بازگشت سوار بر اسب شدم و به سمت دکان بازگشتم.چندی گذشت و در دل امیدوار بودم که ویستا حافظه اش را بار دیگر به دست آورد ؛ زمان به سرعت گذشت و دیگر امیدم را از دست داده بودم که هیچ گاه ویستا من را به خاطر می آورد و نمیدانستم این موضوع به نظر خوب می آمد و یا آزار دهنده ، اما به هر طریق میدانستم که نباید شکست را می پذیرفتم و  بی هیچ تلاشی پس می کشیدم.

شبی درحالی که از کوچه تاریک همیشگی ام عبور می کردم ، برای آخرین اقدامی که میتوانستم انجام بدهم بار دیگر تکه سنگی به همان پنجره اتاق انداختم و اینبار ویستا درحالی که به نظر می رسید نه چندان غافلگیر شده بود سرش را از پنجره اتاقش بیرون آورد و یکباره بدون آنکه حرفی بزند سرش را پس کشید و طولی نکشید که از خانه بیرون زد و جلویم قرار گرفت.
ویستا با چهره ای متعجب و سردرگم سعی کرد چیزی را بیان کند که ناگاه بی اختیار مشتش را باز کرد و یکباره آن گل ارغوانی رنگی را که قبلا به او داده بودم نشان داد و در کمال ناباوری آن را زنده و سرحال میدیدم که همین باعث تعجب فراوانی در ویستا نیز شده بود.
هنگامی که ویستا آن گلبرگ را بر من نشان داد با تعجب و چهره ای که درونش سوالات فراوانی گنجیده بود از من پرسید : آن هدیه ای که از آن سخن میگفتی همین است؟
با چهره ای که گویا مظطرب از همه چیز شده بود و با لبخند هیجان زده ای که گمان میکردم ویستا چیزی را به خاطر آورده بود پاسخ دادم :همه چیز را به خاطر آوردی؟
ویستا با تاسف نگاهش را از من گرفت و پاسخ داد : خیر متاسفانه ! دو روز است که من این گل عجیب را در لابه لای دست نوشته هایم یافته ام ، اما باعث نشده است هیچ چیزی را به خاطر آورم و حتی به خاطر ندارم که چه زمانی آن را آنجا قرار گذاشته ام.حتی نمی توانم درک کنم که چطور ساختار این گل اینقدر شگفت انگیز است.
با نامیدی در چشمان ویستا خیره شدم و ادامه دادم :مهم نیست ، کاش میتوانستی آن را به خاطر بیاوری ؛ اگر سرنوشت این است که همه چیز را به فراموشی بسپاری و دیگر آن را به خاطر نیاوری ، پس گمان میکنم دیگر نیازی به حرف دیگری نیست و باید همین جا همه چیز را بپذیرم.از تو عذر میخواهم که در تمام این مدت باعث شده ام تا احساس نا آرامیت کنی. دیگر قول میدهم من را نخواهی دید ؛ خدانگه دارت ویستا !
آرام سرم را برگرداندم و بدون هیچ سخن دیگری از آنجا دور شدم و هنوز مسافت زیادی را نپیموده بودم که احساس عجیب و آشناپنداری وجودم را دربرگرفت و از حرکت ایستاند.به سرعت سرم را برگرداندم و به سوی خانه ناپدری ویستا خیره شدم که در آن حال ویستا را به همراه دو شخص که شبیه به همان الف های سبزپوش بودند دیدم که او را به سوی دروازه ای در آن سوی خیابان میبردند که شهر گرینلند را که در غباری به آرامی محو میشد نشان میداد .

 
 رفتن به فصل شیشم...به زودی